closeIcon
closeIcon
closeIcon

کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف است

دیوان حافظ غزل شماره 44
خواجه شمسُ‌الدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی
لِسانُ‌الْغِیْب
دیوان غزلیات حافظ

کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف است

به صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است

بخواه دَفْتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیر

چه وَقْتِ مدرسه و بَحْثِ کَشْفِ کَشّاف است؟

فقیهِ مدرسه، دی، مَسْت بود و فَتوی داد

که مِی، حَرام ولی بِهْ ز مالِ اوقاف است

به دُرد و صاف، تو را حُکْم نیست خوش دَرکَش

که هرچه ساقیِ ما کَرْد عِیْنِ اَلطاف است

بِبُر ز خَلق و چو عَنقا، قیاسِ کار بگیر

که صیتِ گوشه‌نشینان، زِ قاف تا قاف است

حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکاران

همان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است

خموش «حافظ» و این نکته‌هایِ چونِ زَرِ سُرخ

نگاه دار که قَلّابِ شهر، صَرّاف است

این مستند درباره چیزهایی